طناب را به گردنم انداختند و گفتند آخرین آرزویت چیست؟
گفتم دیدار یار . .
گفت: خسته است . .
تا صبح فقط طنابت را می بافت . .!!!!!
خـــدایــا....!
بـبـخـش امـانـت دار خـوبـی نـبـودم...
دلــی کــه داده بــودی شــکــســت
:: بازدید از این مطلب : 1611
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4